کشورهای سوسیالیستی 1405-06-21 زمان مطالعه: 50 دقیقه به قلم: پرنس کاپونه مترجم: کورش تیموری فر

شکست از دید چه‌کسی؟؛ بازنویسی معیارهای سنجش سوسیالیسم

آیا در آستانه جنگ جهانی سوم هستیم؟

بخشی از مجموعهٔ «مجله دانش و امید» — شماره ۳۷ شکست از دید چه‌کسی؟؛ بازنویسی معیارهای سنجش سوسیالیسم
فهرست مطالب
توضیحات

این مقاله بخشی از شمارهٔ ۳۷ مجله دانش و امید است که در کانال تلگرام آن منتشر شده است.

مقدمه

ادعا می‌کنند که سوسیالیسم «شکست خورده» است. اگر بپرسیم: چه کسی موفقیت را تعریف می‌کند و با چه معیارهایی؟ ناگهان ادعا فرو می‌پاشد. جوامع سوسیالیستی، از اتحاد شوروی تا چین، شرایط جنگ، فقر و عقب‌ماندگی را به دستاوردهای قابل اندازه‌گیری برای توده‌ها تبدیل کردند. وقتی سرمایه‌داری با همین معیارها سنجیده می‌شود، نشان می‌دهد نظامی است که حتی در اوج قدرتش نیز فقط بحران را بازتولید می‌کند. آنچه باقی می‌ماند نه شکست سوسیالیسم، بلکه شکست روایتی است که صرفاً برای بی‌اعتبار کردن آن خلق شده است.

جمله‌ای که به‌جای تو فکر می‌کند

هر جا که بروی آن را می‌شنوی؛ در کلاس‌های درس، در محل‌های کار، در آرایشگاه‌ها، در پادکست‌ها، در بخش نظرات، و در اعتماد خاموش کسانی که هرگز نمی‌پرسند چرا می‌گویید: «سوسیالیسم روی کاغذ خوب به نظر می‌رسد، اما در عمل هرگز جواب نداده است»؟ این جمله به‌راحتی همه جا، نقل می‌شود. نه به مدرک نیاز دارد، نه به تاریخ، نه حتی به تعریف. کامل و آماده از راه می‌رسد، مثل ابزاری که نسل‌به‌نسل دست به دست شده و می‌توان بدون آزمایش، از آن استفاده کرد. و چون بی‌شمار تکرار می‌شود، بیشتر شبیه «بدیهیات» به نظر می‌رسد تا چیزی که نیاز به اثبات داشته باشد.

اما اگر دقت کنیم، می‌فهمیم این جمله بیش از آنچه به‌نظر می‌رسد، افشاگر است. نیمۀ اول آن حمله نیست، بلکه نوعی اعتراف است. گفتنِ اینکه سوسیالیسم «خوب به نظر می‌رسد» یعنی اذعان به اینکه ایدۀ سازمان‌دهی جامعه بر پایۀ نیازهای انسانی، همکاری، رفاه عمومی و توسعۀ جمعی، جذابیتی آشکار دارد. یعنی، هرچند کمرنگ، می‌پذیریم که نظامی مبتنی بر سود، رقابت و انباشت خصوصی، با آنچه مردم برای داشتن یک زندگی انسانیِ کامل نیاز دارند همخوان نیست. کارگری که این جمله را می‌گوید در واقع آرمان سوسیالیسم را رد نمی‌کند؛ بلکه به او گفته شده که این آرمان در واقعیت نمی‌تواند وجود داشته باشد.

بحث باید دقیقاً از همین‌جا آغاز شود. اگر سوسیالیسم نه به این دلیل که نامطلوب است، بلکه به این دلیل که فرضاً غیرعملی است، باید کنار گذاشته شود، آنگاه مسئله دیگر فلسفی نیست؛ بلکه موضوعی مشخص است. «عملی بودن» برای یک نظام دقیقاً به چه معناست؟ برای چنین داوری‌ای از چه معیارهایی استفاده می‌شود؟ آیا منظور توانایی یک جامعه برای حفظ زندگی انسانی، سازمان‌دهی تولید، تأمین نیازهای جمعیت، توسعۀ ظرفیت‌های خود و ادارۀ خویش است؟ یا فقط با نتیجه‌ای روبه‌روییم که بدون آنکه هرگز به‌درستی تعریف شود، از پیش پذیرفته شده است؟

این‌ها پرسش‌های صرفاً لفظی یا معنایی نیستند. بلکه مشخص می‌کنند که آیا ما درگیر یک تحلیل جدی هستیم یا صرفاً فرضیات به‌ارث‌رسیده را تکرار می‌کنیم. هر ادعایی دربارۀ «عملی بودن»، باید در جهان واقعی آزموده شود. چنین ادعایی باید بر معیارهایی استوار باشد که بتوان آن‌ها را بررسی کرد، سنجید و با یکدیگر مقایسه کرد. بدون این‌ها، گزارۀ «سوسیالیسم هرگز تحقق نیافته است» یک استدلال نیست؛ بلکه راه گفتگو را پیش از آغاز، می‌بندد.

هدف این مقاله آن است که این گفتگو را بر پایه‌هایی منضبط استوار کند. ما علاقه‌ای به رد و بدل کردن شعار نداریم. قصد دفاع از انتزاع‌ها را هم نداریم. آنچه برای ما اهمیت دارد بررسی این است که جوامع در واقع چگونه عمل کرده‌اند، چگونه سازمان یافته‌اند، چه چیزهایی را کوشیده‌اند انجام دهند و بر چه اساسی داوری شده‌اند. این کار مستلزم روشنی در تعریف‌ها، توجه به شرایط تاریخی، و آمادگی برای ارزیابی نظام‌ها بر پایۀ معیارهایی سازگار و یکسان است.

پس با یک چالش ساده آغاز می‌کنیم: اگر ادعا این است که سوسیالیسم در عمل شکست خورده است، پس باید در عمل ارزیابی شود. این یعنی مشخص کردن معیارهایی که بر اساس آن‌ها موفقیت و شکست تعیین می‌شوند و به‌کار بردن این معیارها به شکلی سازگار و یکسان. تنها در این صورت است که چنین گزاره‌ای می‌تواند جدی گرفته شود. تنها در این صورت است که می‌توان آن را آزمود. پس از آزمون هم، باید مانند هر ادعای دیگری، یا بر پایۀ شواهد، یا استدلال و واقعیت‌های جهانی که می‌کوشیم آن را بفهمیم، پابرجا بماند یا فرو بریزد.

از عقب‌ماندگی تا توسعه: «قابل اجرا بودن در عمل» یعنی چه؟

اگر ادعا این است که سوسیالیسم در عمل شکست می‌خورد، تنها راه صادقانه برای ارزیابی این ادعا آن است که بررسی کنیم وقتی جوامعی کوشیده‌اند خود را بر مبنای خطوط سوسیالیستی بازسازمان‌دهی کنند، سوسیالیسم در عمل چه کرده است؛ نه آنچه در نظریه وعده داده، نه آنچه منتقدانش به‌صورت انتزاعی درباره‌اش می‌گویند، بلکه آنچه واقعاً رخ داده است. این کار به انضباط نیاز دارد. به معیار نیاز دارد. و مستلزم آن است که به شاخص‌های عینی نگاه کنیم: اینکه آیا مردم می‌توانستند غذا بخورند، آیا می‌توانستند بخوانند، آیا می‌توانستند عمر طولانی‌تری داشته باشند، آیا می‌توانستند تولید کنند، آیا می‌توانستند بسازند، و آیا می‌توانستند به‌عنوان یک جامعه خود را حفظ کنند. هر چیزی کمتر از این، دیگر تحلیل نیست؛ قصه‌گویی است.

از اقتصاد شروع می‌کنیم، زیرا بدون آن، هیچ چیز دیگری پابرجا نمی‌ماند. آیا یک نظام می‌تواند نیروهای مولد را توسعه دهد؟ آیا می‌تواند جامعه‌ای را از فقر و عقب‌ماندگی به جامعه‌ای تبدیل کند که قادر به حفظ و گسترش زندگی انسانی باشد؟ در مورد اتحاد شوروی در دوران استالین، شواهد تجربی مبهم نیستند. تاریخ‌دان اقتصادی رابرت سی. آلن در کتاب از مزرعه تا کارخانه نشان می‌دهد که اقتصاد شوروی بین سال‌های ۱۹۲۸ تا ۱۹۴۰ به طور متوسط سالانه حدود ۵٫۳ درصد رشد داشت، و همین، آن را به یکی از سریع‌ترین اقتصادهای در حال رشد قرن بیستم تبدیل کرد. تولید صنعتی در همین دوره تقریباً سالانه ۸٫۹ درصد افزایش یافت، در حالی که طبق داده‌های مقایسه‌ای NBER 1 این رقم در ایالات متحده تنها حدود ۱٫۸ درصد بود. این‌ها دستاوردهای بی‌اهمیتی نیستند؛ بلکه مهر و نشان جامعه‌ای است که دستخوش دگرگونی ساختاری سریع شده است.

اما خروجی‌های مادی، این داستان را ملموس‌تر و زنده‌تر می‌کنند. تولید فولاد از ۴٫۳ میلیون تن در سال ۱۹۲۸ به ۱۷٫۷ میلیون تن در سال ۱۹۳۷ افزایش یافت. تولید زغال‌سنگ از ۳۵٫۵ میلیون تن به ۱۲۸ میلیون تن رسید. تولید برق از ۵ میلیارد کیلووات‌ساعت به ۳۶٫۲ میلیارد کیلووات‌ساعت افزایش یافت. ظرفیت ماشین‌سازی نیز جهش بزرگی را تجربه کرد؛ به‌طوری‌که تعداد ماشین‌های برش فلز از حدود ۲٬۰۰۰ دستگاه به بیش از ۴۸٬۵۰۰ دستگاه رسید. این ارقام که در جمع‌بندی‌های تاریخیِ داده‌های صنعتی‌شدن گردآوری شده‌اند، گسترش سریع صنعت سنگین در چارچوب توسعۀ برنامه‌ریزی‌شده را نشان می‌دهند. همان‌طور که آلن نیز در تحلیل خود از رشد اقتصاد شوروی اشاره می‌کند، این دگرگونی با انباشت سرمایه، بسیج نیروی کار و افزایش بهره‌وری میسر شد، فرایندهایی که از نظر مقیاس با موفق‌ترین دوره‌های رشد در اقتصادهای سرمایه‌داری قابل مقایسه بودند.

این‌ها دستاوردهای انتزاعی نیستند؛ بلکه نشان‌دهندۀ جهشی کیفی در توانایی جامعه برای تولید، ساختن و پایداری خود هستند. کشوری که عمدتاً کشاورزی، عقب‌مانده و از نظر اقتصادی وابسته بود، در طول یک نسل، به یک قدرت صنعتی تبدیل شد. این دستاورد در شرایطی آرام به دست نیامد. در سایۀ تهدید تهاجم، در شرایط انزوای اقتصادی و در آمادگی برای جنگی که قرار بود کشور را ویران کند، تحقق یافت. نامیدن چنین فرایندی به‌عنوان «شکست» تحلیل نیست؛ بلکه نوعی امتناع ایدئولوژیک است.

همین دگرگونی ساختاری را، البته به‌شکل متفاوت، می‌توان در جمهوری خلق چین نیز مشاهده کرد. هنگامی که انقلاب در سال ۱۹۴۹ به پیروزی رسید، چین جامعه‌ای را به ارث برده بود که با انشقاق ناشی از جنگ‌سالاران، سلطۀ استعماری، استثمار مالکان، قحطی و فقر شدید شناخته می‌شد. امید به زندگی، طبق پژوهش‌های تأیید شدۀ مربوط به مرگ‌ومیر، در حدود ۳۵ تا ۴۰ سال در نوسان بود. وظیفه، اصلاح و ظرافت‌بخشی نبود؛ وظیفه، ساختن بود. در دهه‌های بعد، چین خود را به یکی از پویاترین اقتصادهای جهان بدل کرد.

بنا بر داده‌های بانک جهانی، چین نزدیک به ۸۰۰ میلیون نفر را از فقر مطلق بیرون کشید و در آن دوره بیش از ۷۰درصد از کاهش فقر جهانی را به خود اختصاص داد.

این دگرگونی، نه تصادفی، بلکه ساختاریافته بود. مستندات مؤسسۀ سه‌قاره2 (Tricontinental Institute) نشان می‌دهد که ریشه‌کنی فقر در چین شامل برنامه‌ریزی هماهنگ، استقرار کادرها، حکمرانی روستایی و ساخت‌وساز بلندمدت سوسیالیستی مبتنی بر اصلاحات ارضی و سازماندهی جمعی بود. برنامه‌ریزی معاصر نیز این مسیر را ادامه می‌دهد. برنامۀ پنج‌سالۀ پانزدهم چین طرح‌های گسترش در زیرساخت، انرژی، حمل‌ونقل و تأمین اجتماعی را ترسیم می‌کند که نشان‌دهندۀ تداوم توسعۀ برنامه‌ریزی‌شده است. خودِ زیرساخت به‌تنهایی مقیاس کار را نشان می‌دهد: چین تقریباً ۴۵٬۰۰۰ کیلومتر راه‌آهن سریع‌السیر ساخته است و طبق گزارش فایننشال تایمز، قرار است به ۶۰٬۰۰۰ کیلومتر برسد. این، نتیجۀ هماهنگی خودجوش بازار نیست؛ بلکه حاصل توسعۀ هدایت‌شده است.

و این الگو فراتر از این نمونه‌ها، همچنان گسترش می‌یابد. در ویتنام، بنا بر داده‌های سازمان همکاری و توسعۀ اقتصادی (OECD)، فقر از حدود ۴۵درصد جمعیت در سال ۱۹۹۲ به کمتر از ۱درصد در سال ۲۰۲۲ کاهش یافت، و صندوق بین‌المللی پول (IMF) نیز گزارش می‌دهد که در دهه‌های پیش از آن حدود، ۴۰میلیون نفر از فقر نجات یافته‌اند. طبق تحلیل‌ها و مستندات نشریۀ آموزش توسعه3، در کوبا، نظامی از بهداشت و آموزش همگانی در شرایط محاصره ساخته شده است. پژوهش‌هایی که به سازمان ملل ارائه شده‌اند، وجود نظام‌های ملیِ بهداشت، آموزش و مراقبت از کودک در کرۀ شمالی خبر می‌دهند که در شرایط تحریم‌های شدید توسعه یافته‌اند.

دگرگونی اقتصادی به دگرگونی اجتماعی می‌انجامد. در اتحاد شوروی، میزان باسوادی از حدود ۲۴ درصد در سال ۱۸۹۷ و حدود ۴۰ درصد در سال ۱۹۱۴، به نزدیک ۷۵ درصد در سال ۱۹۳۷ رسید. کارزارهای سوادآموزی در حدود دو دهه، به دستاوردی رسیدند که در اروپای غربی بیش از یک قرن زمان برده بود. همان‌گونه که داده‌های جمعیت‌شناختی نشان می‌دهند، امید به زندگی از ۳۲٫۳ سال در اواخر دورۀ تزارها، به ۴۴٫۴ سال تا اواخر دهۀ ۱۹۲۰ افزایش یافت و تا اواخر دهۀ ۱۹۵۰ به ۶۸٫۶ سال رسید. بررسی جدیدی دربارۀ استانداردهای زندگی در اتحاد شوروی تأیید می‌کند که در دهۀ ۱۹۳۰، پیشرفت‌های قابل‌توجهی در سلامت، آموزش و رفاه زیستی صورت گرفت، هرچند به وجود برخی تناقض‌ها نیز اشاره می‌کند.

دگرگونی اجتماعی چین نیز به همان اندازه چشمگیر است. امید به زندگی از حدود ۳۵ تا ۴۰ سال در سال ۱۹۴۹، به ۶۵٫۵ سال تا سال ۱۹۸۰ افزایش یافت. تنها بین سال‌های ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۵، امید به زندگی از ۴۹٫۵ به ۶۳٫۹ سال رسید، و البته مرگ‌ومیر کودکان به‌طور چشمگیری کاهش یافت. تا سال ۲۰۱۸، امید به زندگی به ۷۷ سال رسید که نشان‌دهندۀ افزایشی بیش از ۳۶ سال نسبت به اوایل دورۀ سوسیالیستی است. این دستاوردها حاصل کارزارهای گستردۀ بهداشت عمومی، نظام‌های پزشکی روستایی و گسترش آموزش بودند؛ سیاست‌هایی که در تعهد سوسیالیستی به تأمین اجتماعی ریشه داشتند.

این نکته، تعیین‌کننده است. سوسیالیسم باید بر این اساس سنجیده شود که آیا شرایط مادی زندگی انسان‌ها را بهبود می‌بخشد یا نه. بر این مبنا، سابقۀ تاریخی روشن است. جوامع سوسیالیستی، جمعیت‌های بی‌سواد را به جمعیت‌های باسواد تبدیل کردند، امید به زندگی را افزایش، و مرگ‌ومیر را کاهش دادند، خدمات بهداشتی را گسترش دادند و زیرساخت‌های لازم برای زندگی مدرن را ساختند. آن‌ها این کار را نه در شرایطی ایده‌آل، بلکه در شرایط جنگ، محاصره، عقب‌ماندگی و خصومت جهانی انجام دادند. تناقض‌ها واقعی‌اند، اما دستاوردها نیز واقعی‌اند و وقتی در نسبت با شرایط آغازین آن سنجیده شوند، این دستاوردها فقط مهم نیستند؛ خارق‌العاده‌اند.

پس وقتی به ادعای اولیه بازمی‌گردیم -اینکه سوسیالیسم در عمل شکست می‌خورد- ناچار با ادعای پوچی روبه‌روییم. اگر «عمل» به معنای توسعۀ ظرفیت‌های تولیدی، بالا بردن سطح زندگی، گسترش آموزش، بهبود سلامت و سازمان‌دهی جامعه برای پاسخ‌گویی به نیازهای انسانی باشد، پس سوسیالیسم شکست نخورده است. بلکه دقیقاً همان کاری را انجام داده که قصد انجامش را داشته است. تنها راه حفظ ادعای شکست سوسیالیسم این است که کل سابقۀ تاریخی را نادیده بگیریم. و وقتی به آن نقطه برسیم، دیگر با استدلال سروکار نداریم؛ بلکه با ایدئولوژی روبه‌رو هستیم.

دموکراسی برگۀ رأی نیست؛ قدرت زندگی است

وقتی منتقدان سوسیالیسم عرصۀ واقعیت مادی را رها می‌کنند، نه صعود به حقیقتی والاتر، بلکه عقب‌نشینی به انتزاع را در پیش می‌گیرند. اکنون گفته می‌شود که سوسیالیسم ممکن است بسازد، تغذیه کند، آموزش دهد، اما «آزادی» فراهم نمی‌کند و «دموکراسی» به وجود نمی‌آورد. این اتهام چنان مطرح می‌شود که گویی این واژه‌ها بر فراز تاریخ معلق‌اند، گویی معنایی مستقل از قدرت، طبقه و زندگی مادی دارند. وقتی زبان آیینی و کلیشه‌ای کنار زده شود، پرسش به‌طرزی بی‌رحمانه ساده می‌شود: چه کسی حکومت می‌کند؟ چه کسی واقعاً شرایطی را کنترل می‌کند که جامعه در آن زندگی می‌کند، تولید می‌کند و خود را بازتولید می‌کند؟ نه اینکه چه کسی رأی می‌دهد، چه کسی سخن می‌گوید یا چه کسی بحث می‌کند.

مارکسیسم به ما اجازه نمی‌دهد که پشت توهم‌ها پنهان شویم. همان‌طور که والتر رادنی در «قدرت مردم، نه دیکتاتور» روشن می‌کند، مفهوم دیکتاتوری باید در چارچوب طبقاتی فهمیده شود: دیکتاتوری یعنی حاکمیتی که از جانب یک طبقه اعمال می‌شود. مسئله این نیست که آیا قدرت متمرکز است یا نه، بلکه این است که در خدمت منافع چه کسانی قرار دارد. نظامی که ادعای دموکراسی دارد اما اکثریت مردم را از نظر اقتصادی ناتوان و بی‌قدرت رها می‌کند، دموکراتیک نیست، بلکه صرفاً شکلی دیگر از سلطه است. رادنی یادآوری می‌کند که کارگران و دهقانان در بیشتر جوامع، اکثریت قاطع جمعیت را تشکیل می‌دهند، و با این حال در طول تاریخ به‌ندرت حکومت کرده‌اند. دموکراسی، باید با حاکمیت آنان معنا پیدا کند.

در همین‌جا دموکراسی بورژوایی محدودیت‌های خود را آشکار می‌کند. این نظام، مشارکت بدون قدرت، صدا بدون کنترل، و نمایندگی بدون دگرگونی اعطا می‌کند. شواهد تجربی جای تردید چندانی باقی نمی‌گذارند. پژوهش گیلنز و پیج نشان می‌دهد که نتایج سیاست‌گذاری در ایالات متحده به‌طور قاطع بازتاب‌دهندۀ خواسته‌های نخبگان اقتصادی است، در حالی که شهروندان عادی تقریباً هیچ نفوذ مستقلی ندارند. حتی زمانی که اکثریت با نخبگان مخالفت می‌کنند، باز هم شکست می‌خورند. این یک اختلال در سیستم نیست؛ بلکه دقیقاً خودِ سیستم است. ثروت سیاست را هدایت می‌کند، زیرا ثروت بر پایۀ اقتصادی -تولید، مالیه، اشتغال، رسانه و سرمایه‌گذاری- کنترل دارد. انتخابات برگزار می‌شود، اما در چارچوب مرزهایی که سرمایه ترسیم کرده است. مردم رأی می‌دهند، اما سرمایه حکومت می‌کند.

این نظام که غالباً به‌عنوان اوج دموکراسی ستایش می‌شود، از همان ابتدا، حاکمیت مردمی نداشت، بلکه به‌عنوان حاکمیت یک طبقۀ محدود شکل گرفت. همان‌طور که مستندات «خط زمانی حقوق رأی کارنِگی»4 نشان می‌دهد، مشارکت سیاسی در ایالات متحدۀ آغازین، به مردان سفیدپوستِ مالکِ دارایی محدود بود. اسناد تاریخی نشان می‌دهد که در جمهوری اولیه، تنها حدود ۶ درصد از جمعیت حق رأی داشتند. همان‌طور که Colonial Williamsburg 5 توضیح می‌دهد، گسترش حق رأی اغلب با شکل‌های عمیق‌تری از تبعیض نژادی همراه بود. این بنیانِ تاریخی دموکراسی بورژوایی است: نه مشارکت همگانی، بلکه تبعیض ساختاری که با مالکیت و نژاد گره خورده بود.

سنت ضدامپریالیستی، این نقد را حتی فراتر می‌برد. قوام نکرومه استدلال می‌کرد که استقلال سیاسی بدون کنترل اقتصادی به نئواستعمار می‌انجامد: وضعیتی که در آن دموکراسی صوری وجود دارد، اما قدرت واقعی در خارج باقی می‌ماند. نکرومه نشان داد که ساختارهای مالی و اقتصادی حتی مدت‌ها پس از پایان رسمی حکومت استعماری نیز همچنان سرنوشت سیاسی را تعیین می‌کنند. سمیر امین این نقد را بسط می‌دهد و استدلال می‌کند که در شرایط سرمایه‌داری انحصاری، دموکراسی انتخاباتی به «نمایش انتخاباتی» تبدیل می‌شود که تمرکز قدرت در دست نخبگان اقتصادی را می‌پوشاند. دومنیکو لوسوردو نیز در کتاب «لیبرالیسم: یک ضدتاریخ» این واقعیت تاریخی را تقویت می‌کند و نشان می‌دهد که دموکراسی لیبرال در کنار برده‌داری، استعمار و تبعیض نژادی شکل گرفته است. آنچه به‌عنوان دموکراسی جهان‌شمول ارائه می‌شود، در عمل، نظامی از شمولِ گزینشی بوده که بر سلطۀ جهانی بنا شده است.

در تقابل با این پس‌زمینه، انقلاب‌های سوسیالیستی نمایانگر پروژۀ سیاسی متفاوتی هستند. آن‌ها با این پرسش آغاز نمی‌کنند که چگونه می‌توان رویه‌های انتخاباتی را به کمال رساند؛ بلکه با این پرسش شروع می‌کنند که چگونه می‌توان قدرت را انتقال داد. و. ای. لنین در کتاب «دولت و انقلاب» این شفافیت نظری را ارائه می‌دهد: دولت باید به قدرت سازمان‌یافتۀ طبقۀ کارگر تبدیل شود. این یک استعاره نیست، بلکه امری نهادی است. قانون اساسی ۱۹۳۶ شوروی، اتحاد جماهیر شوروی را به‌عنوان دولتِ کارگران و دهقانان تعریف کرد و حق رأی همگانی را برقرار ساخت، در حالی که هم‌زمان حقوق مربوط به کار، آموزش، بهداشت و درمان و تأمین اجتماعی را تضمین کرد. مشارکت سیاسی به شرایط مادی گره خورده بود، با این درک که جمعیتی گرسنه، بی‌سواد و بی‌ثبات (فاقد امنیت معیشتی) نمی‌تواند به‌طور معناداری حکمرانی کند.

از همه مهم‌تر، دموکراسی شوروی فقط بر روی کاغذ وجود نداشت؛ بلکه از درون نهادهای توده‌ای قدرت برآمد؛ از شوراها، کمیته‌های کارخانه، و شوراهای کارگری. همان‌طور که در«پژوهش‌های کمیته‌های کارخانه»6 نشان داده شده است، کارگران نفوذ مستقیم بر روند تولید اعمال می‌کردند، و حتی تحلیل «نیروی تفنگداران دریایی آمریکا» نیز اذعان داشت که شوراهای کارگری کنترل کارخانه‌ها را به دست گرفته و اهداف تولید را تعیین می‌کردند. تحلیل‌های بعدی، مانند گزارش‌های «اروپا، اکنون»7 نشان می‌دهد که سازمان‌های حزبی در سطح کارخانه‌ها به‌عنوان پایه‌ای واقعی برای مشارکت سیاسی عمل می‌کردند. این وضعیت، کثرت‌گرایی لیبرال نبود، بلکه تلاشی برای پیوند دادن قدرت سیاسی به خودِ روند تولید بود.

در چین، این پروژه به شکل بسیج توده‌ای و سازمان‌دهی جمعی تحقق یافت. قانون اساسی جمهوری خلق چین، دولت را به‌عنوان یک «دیکتاتوری دموکراتیکِ خلق» تعریف می‌کند که تحت رهبری طبقۀ کارگر، بر پایۀ اتحاد کارگر و دهقان استوار است. کمون‌های مردمیِ دوران مائو، آن‌گونه که در منابع معاصر توصیف شده‌اند، تولید و حکمرانی را به‌صورت جمعی سازمان می‌دادند. امروز نیز نظام «دموکراسی تمام‌فرایندیِ مردم» در چین، بر مشورت، مشارکت و حکمرانی از پایین تأکید می‌کند. همان‌طور که رولند بوئر در تحلیل خود نشان می‌دهد، این شکلی از دموکراسی است که نمی‌توان آن را به الگوهای انتخاباتیِ غربی تقلیل داد.

کوبا این منطق را یک گام فراتر می‌برد. قانون اساسی ۲۰۱۹ کوبا، «مجلس ملی قدرت خلق» را به‌عنوان عالی‌ترین نهاد قدرت دولتی تعریف می‌کند که ارادۀ حاکم مردم را بیان می‌کند. حکمرانی از طریق مجامع محلی، ساختارهای ملی و سازمان‌های توده‌ای عمل می‌کند. همان‌گونه که تحلیل‌ها دربارۀ نظام «قدرت خلق» نشان می‌دهند، این سیستم مشارکت محلی را به تصمیم‌گیری ملی پیوند می‌دهد. سازمان‌هایی مانند «فدراسیون زنان کوبا» گروه‌های اجتماعی را در زندگی سیاسی ادغام می‌کنند، و پژوهش‌ها دربارۀ امر مشارکت در کوبا، بر نقش مشورت گستردۀ مردمی تأکید می‌ورزند. این دموکراسی، به‌معنای رقابت میان نخبگان نیست؛ بلکه دموکراسی، به‌مثابه مشارکت سازمان‌یافته است.

ویتنام این تصویر را کامل می‌کند. در آنجا موفقیت سیاسی از آزادی ملی جدایی‌ناپذیر است. له دوان در تحلیل خود از انقلاب سوسیالیستی به این نتیجه می‌رسد که امپریالیسم و نظام ارباب‌رعیتی باید هم‌زمان شکست می‌خوردند. انقلاب ویتنام دولتی را ایجاد کرد که ریشه در کارگران و دهقانان داشت و از دل دهه‌ها مبارزۀ ضد‌استعماری بیرون آمد. وظیفۀ انقلابی، تشکیل حکومتی از کارگران، دهقانان و سربازان بود. موفقیت سیاسی ویتنام رویۀ تشریفاتی نیست؛ بلکه تبدیل یک جمعیت استعمارزده به یک سوژۀ سیاسیِ دارای حاکمیت است.

آنچه این تجارب را به یکدیگر پیوند می‌دهد، یکسانی نیست، بلکه اصل مشترک است. دموکراسی سوسیالیستی، با رقابت چندحزبی در چارچوب سرمایه‌داری تعریف نمی‌شود. بلکه با تلاش برای انتقال قدرت به طبقات تولیدکننده و جای دادن آن قدرت در نهادهای زندگی جمعی تعریف می‌شود: محیط‌های کار، کمون‌ها، مجامع، و سازمان‌های توده‌ای. همانطور که سی.ال.آر. جیمز در مقالۀ «هر آشپزی می‌تواند حکومت کند» دلیل آورده، مردم عادی توانایی ادارۀ جامعه را دارند. مسئله این است که چگونه نهادهایی ساخته ‌شوند تا به آنها اجازۀ این کار را بدهند.

در اینجا به تضاد ماهوی میرسیم. دموکراسی سرمایه‌داری سیاست را از اقتصاد جدا می‌کند؛ به مردم اجازه می‌دهد در حکومت مشارکت کنند، اما بنیان مادی جامعه را تحت کنترل خصوصی نگه می‌دارد. دموکراسی سوسیالیستی در تلاش است تا این دو را به هم پیوند بزند و تضمین کند که تولیدکنندگان جامعه، هدایت‌گر آن نیز باشند. این امر دستاوردی کامل نیست. بلکه فرایندی است که با تناقض و کشمکش همراه است. اما پاسخی اساساً متفاوت به مسئلۀ دموکراسی می‌دهد. مسئله این نیست که آیا سوسیالیسم با اشکال لیبرال همخوانی دارد یا نه. مسئله این است که آیا شرایطی را ایجاد میکند تا مردم واقعاً حکومت کنند؟ وقتی موضوع با این معیارها بررسی شود، این ادعا که سوسیالیسم فاقد دموکراسی است، در ردیف همان ادعای «هیچگاه موفق نشد» قرار می‌گیرد: گزارهای که نه بر شواهد، بلکه بر ایدئولوژی استوار است.

کوه استخوان زیرِ بازار

زمانی که بحث تا وادی اخلاق عقب‌ می‌نشیند، تکبر را هم به‌کار می‌گیرد؛ گویی سرمایه‌داری با دستانی پاک در برابر تاریخ ایستاده و آماده است تا قضاوت کند. سوسیالیسم، به اجبار، خشونت و سخت‌گیری متهم می‌شود. لحن کلام، از تحلیل، به کیفرخواست تبدیل می‌شود. اما اخلاق، اگر قرار است معنایی داشته باشد، نمی‌تواند گزینشی عمل کند. اخلاق باید سیستم‌ها را در تمامیت‌شان، در شکل‌گیری تاریخی‌شان، و در جان‌هایی که ستانده‌اند و جهان‌هایی که ساخته‌اند، در نظر گیرد. هنگامی که ما این معیار را به‌طور منسجم به کار بگیریم، سلسله‌مراتب اخلاقی فرو می‌پاشد. سرمایه‌داری در جایگاه قضاوت سوسیالیسم نمی‌نشیند؛ بلکه خود در جایگاه متهم می‌ایستد.

این صرفاً یک خطابه نیست؛ ثبتِ تاریخی است. سرمایه‌داری مدرن نه به‌عنوان نظامی مسالمت‌جو مبتنی بر مبادله، بلکه از دلِ فتح، برده‌داری و سلبِ مالکیت پدید آمد. دومنیکو لوسوردو در کتاب لیبرالیسم_:_ یک ضدتاریخ نشان می‌دهد که همان سنتی که بلندترین ندا را دربارۀ آزادی سر داد، هم‌زمان در کنارِ برده‌داری، سلطۀ استعماری و سلسله‌مراتب نژادی شکل گرفت. آزادی برای برخی، مستلزمِ ناآزادی برای بسیاری بود. مزرعۀ برده‌داری و مستعمره، انحرافی از سرمایه‌داری نبودند؛ آزمایشگاه‌های آن بودند.

والتر رادنی این مسئله را با دقت بیشتری روشن می‌کند. او در کتاب چگونه اروپا، آفریقا را عقب نگه‌داشت نشان می‌دهد که عروج اروپا، از ویرانی آفریقا جدا نبود. ثروت خودبه‌خود پدید نیامد؛ بلکه از طریق خشونتﹾ استخراج، منتقل، و انباشت شد. آفریقا «پشت سر ‌گذاشته نشد»، به عقب رانده شد. این، پایۀ اخلاقی سرمایه‌داری است: توسعه از راهِ توسعه‌نیافتگیِ دیگران، انباشت از راهِ ویرانی. این حقیقت، واضح‌تر از همه‌جا، خود را در نظامِ برده‌داری نشان می‌دهد. پایگاه دادۀ تجارتِ بردۀ اقیانوس اطلس8 ثبت کرده است که حدود ۱۲٫۵ میلیون آفریقایی به‌زور سوار کشتی‌ها شدند، و حدود ۱۰٫۷ میلیون نفر از آنان زنده به مقصد رسیدند. بیش از ۳۶٬۰۰۰ سفر دریایی، انسان‌ها را همچون کالا در سراسر اقیانوس جابه‌جا کرد. این موضوع حاشیه‌ای نبود، مرکزی بود. نظامِ مزارع، مواد خامی چون شکر، پنبه و تنباکو را تولید می‌کرد که سوختِ سرمایه‌داری صنعتی بودند. بانک‌ها تأمین مالی‌شان کردند، شرکت‌های بیمه تضمین کردند، و دولت‌ها از آن حفاظت نمودند. ما می‌شنویم که «بازار بی‌طرف است»، اما بازاری می‌بینیم که غرق در خون است.

همان نظام به زمین نیاز داشت و آن زمین باید تصاحب می‌شد. جمعیت بومیان در سرزمینی که ایالات متحده نام گرفت، تا سال ۱۹۰۰ از بیش از ۱۰ میلیون نفر به کمتر از ۳۰۰ هزار نفر کاهش یافت. تخمینی گسترده‌تر نشان می‌دهد که تا ۹۰ درصد از جمعیت بومیان قاره آمریکا، در فرایند استعمار از میان رفتند. این تنها نتیجۀ تصادفی بیماری نبود؛ بلکه ساختاری از حذف بود: جنگ، جابه‌جایی اجباری، گرسنگی و نابودی فرهنگی. مناسبات مالکیت سرمایه‌دارانه در «جهان نو» بر روی زمین‌هایی بنا شد که با نسل‌کشی پاک‌سازی شده بودند. سخن گفتن از «بازارهای آزاد» بدون در نظر گرفتن این تاریخ، سخن گفتن در خلأ و بیرون از واقعیت است.

استعمار، این منطق را در مقیاسی جهانی گسترش داد. جیسن هیکل، اقتصاددان، برآورد می‌کند که «جنوب جهانی» در فاصلۀ ۱۹۶۰ تا ۲۰۱۷ بر اثر مبادلۀ نابرابر، ۶۲ تریلیون دلار از دست داده است9؛ و اگر رشدِ ازدست‌رفته نیز محاسبه شود، این رقم به ۱۵۲ تریلیون دلار می‌رسد. مؤسسۀ سه قاره محاسبه کرده است که تنها در سال ۲۰۱۷، ۲٫۲ تریلیون دلار از جنوب جهانی به شمال جهانی منتقل شده است10، مبلغی که می‌توانست بارها و بارها به فقرِ مطلق پایان دهد.

این تاریخِ کهن نیست؛ همین حالا است. سرمایه‌داری همچنان به استخراج، تخلیه و بازسازی کاملِ مناطقِ وسیع در خدمتِ انباشت ادامه می‌دهد. امپراتوری روش‌هایش را تغییر داده است، اما کارکردش را نه.

حتی سازوکارهایی که ظاهراً صلح‌آمیزند: بدهی، تجارت، و مالیه، نیروی سرشار از زورگویی در خود دارند. قوام نکرومه این وضعیت را «نواستعمار» نامید: نظامی که در آن، استقلال سیاسی در کنار سلطۀ اقتصادی وجود دارد. سمیر امین سرمایه‌داری مدرن را به‌عنوان یک نظام جهانیِ مبادلۀ نابرابر توصیف کرد که وابستگی را بازتولید می‌کند. این‌ها اتهام‌های اخلاقی نیستند؛ تحلیل‌های ساختاری‌اند. سرمایه‌داری ملت‌ها را نه‌فقط از راه جنگ، بلکه از طریق بازارهایی به‌خط می‌کند که یا مطیع باشند یا جزای مقاومت را بچشند.

زمانی که بازارها از تحمیل نظم ناتوان می‌شوند، خشونت در مستقیم‌ترین شکل خود بازمی‌گردد. ایالات متحده بیش از ۶۳۵ هزار تُن بمب بر کرۀ شمالی فرو ریخت و بخش عمده‌ای از شهرهای آن را ویران کرد. در ویتنام، نزدیک به ۸۰ میلیون لیتر «عامل شیمیایی» به‌کار گرفته شد که زمین و انسان را با هم مسموم کرد. در ایران، حملۀ آمریکا به یک مدرسۀ ابتدایی در میناب، دست‌کم ۱۷۵ نفر را کشت، که شمار زیادی از آنان کودک بودند. کوبا همچنان زیر فشارِ فزایندۀ یک محاصرۀ اقتصادی قرار دارد که تنها در سالِ اخیر، بیش از ۷٫۵ میلیارد دلار هزینه بر آن تحمیل کرده است؛ محاصره‌ای که بارها با رأی قاطع اکثریت کشورهای جهان محکوم شده است. این‌ها استثنا نیستند؛ ابزارهای یک نظام‌اند که نظم جهانی خود را از راه اجبار -چه اقتصادی و چه نظامی- اعمال می‌کند.

هیچکدام از اینها ایجاب نمی‌کند که وانمود کنیم انقلاب‌های سوسیالیستی تر و تمیز بوده‌اند. نبوده‌اند. اتحاد جماهیر شوروی اعدام‌ها، بازداشت‌های دسته‌جمعی، تبعیدها و کارزارهای اجباری را به‌ویژه در خلال مبارزات شدید طبقاتی دهۀ ۱۹۳۰ از سر گذراند. چین انقلابی، قحطی، کشمکش‌های جناحی، کارزارهایی علیه ضدانقلاب، و اقدامات دولتی متکی بر زور را تجربه کرد. هیچ مارکسیست جدی این موارد را انکار نمی‌کند. مسئله این است که آیا این وقایع در بستر تاریخی مطالعه می‌شوند یا به اسطوره‌شناسی ضدکمونیستی بدل می‌گردند. پژوهش‌های مبتنی بر اسناد آرشیوی، شمار اعدام‌ها در اتحاد شوروی در سال‌های ۱۹۳۷–۱۹۳۸ را حدود ۶۸۱٬۶۹۲ نفر برآورد می‌کنند، و جمع‌بندی‌های گسترده‌تر، تعداد اعدام‌های سیاسی از ۱۹۲۱ تا ۱۹۵۳ را حدود ۷۹۹٬۴۵۵ نفر می‌دانند: اعدادی تکان‌دهنده، اما نه آنقدر که «ده‌ها میلیون اعدامی» را در تبلیغات جنگ سرد رواج داده بودند. همین‌طور، قحطیِ «جهش بزرگ به جلو» فاجعه‌ای انسانی بود، اما شمار قربانیان آن، موضوع یک اختلاف جدی میان پژوهشگران است؛ برآوردها بسیار متفاوت‌اند و برخی پژوهشگران رادیکال، ارقام بزرگ‌نمایی‌شده به این قصد که مائو شخصاً «ده‌ها میلیون» از مردم خود را کشته است، به چالش کشیده‌اند.

این تفاوت اهمیت دارد. اینکه مرگ‌های ناشی از قحطی، کودکان متولد نشده، تلفات جنگی، مرگ‌ومیر ناشی از بیماری، تلفات جنگ‌های داخلی و اعدام‌ها را همگی زیر یک برچسب ایدئولوژیک واحد: «کمونیسم کشت»، جمع کنیم، تاریخ‌نگاری نیست؛ بلکه نوعی حساب‌سازی به سود امپریالیسم است. حتی کتاب «کتاب سیاه کمونیسم»، که به خاطر رقم «۱۰۰ میلیون» مشهور است، از سوی چند تن از پدیدآورندگان خود نیز به دلیل بزرگ‌نمایی اعداد و قاب‌بندی سیاسی مورد انتقاد قرار گرفت. برآوردهای بسیار بالای رابرت کانکوئست نیز پس از گشوده شدن آرشیوهای شوروی به چالش کشیده شد. خود کانکوئست هم با «ادارۀ پژوهش اطلاعاتی» ضدکمونیستی بریتانیا ارتباط داشت. مقصود این نیست که خشونت سوسیالیستی تطهیر شود؛ مقصود این است که اسطوره‌شناسی سرمایه‌دارانه را که در قالب محاسبات عددی پنهان شده است، مردود کنیم.

وقتی مقیاس، زمینه و تناسب را بازنگری کنیم، زمینۀ اخلاقی ماجرا به‌کلی دگرگون می‌شود. اجبار در نظام‌های سوسیالیستی را نمی‌توان از شرایطی که آن را پدید آورد جدا کرد. اتحاد جماهیر شوروی در یک تالار درس شکل نگرفت، بلکه از دل جنگ جهانی، جنگ داخلی، فروپاشی اقتصادی و مداخلۀ قدرت‌های امپریالیستی متعددی بیرون آمد که قصد نابودی آن را داشتند. جمهوری خلق چین نیز از رهگذر اشغال، ضدانقلاب و محاصرۀ طولانی شکل گرفت. کوبا دهه‌ها محاصره و خراب‌کاری را تاب آورده است. ویتنام پیاپی با ارتش‌های استعماری و امپریالیستی جنگیده است. در همۀ این موارد، مسئلۀ اجبار، از مسئلۀ بقا جدایی‌ناپذیر بود. این، خشونتِ تجاوزگری برای سود نبود؛ بلکه خشونت جوامعی بود که می‌کوشیدند هستی خود را حفظ کنند، قدرت را تثبیت کنند و زندگی را در زیر فشار بیرونیِ بی‌امان سامان دهند.

به رسمیت شناختن این مسائل، به معنای توجیه همه چیز، یا ساده‌سازیِ تناقض‌ها نیست. جوامع سوسیالیستی با کشمکش‌ها، اشتباهات در سیاست‌گذاری، افراط در سرکوب و فرا رَوی قدرت دولت از حدود خود، دست‌به‌گریبان بودند. اما تحلیل اخلاقیِ جدی، با جدا کردن این تناقضات از محیط تاریخی‌شان، به جایی نمی‌رسد. چنین تحلیلی، اعداد را بزرگ‌نمایی نمی‌کند، دسته‌بندی‌ها را در هم نمی‌آمیزد و هر مرگی را به مثابه اثبات هم‌ارزِ شرارتِ ایدئولوژیک تلقی نمی‌کند. این روش، پروپاگاندا است، نه تاریخ. در عوض، آنچه ما با آن مواجهیم یک الگوی ثابت است: خشونت سوسیالیستی، بزرگ‌نمایی، زمینه‌زدایی، و اخلاقی‌سازی می‌شود؛ در حالی که خشونتِ سرمایه‌دارانه، عادی‌سازی، پخش و محو در طول قرن‌ها، و پس‌زمینه‌ای ناگزیر برای «پیشرفت» می‌شود.

وقتی مقایسه بر مبنای شرایط برابر انجام شود، این عدم تقارن به‌طور انکارناپذیری آشکار می‌شود. خشونت در سرمایه‌داری امری مقطعی نیست، بلکه امری بنیادی است. این نظام، زمین را از طریق سلب مالکیت می‌سازد، نیروی کار را از طریق برده‌داری ایجاد می‌کند، نظم جهانی را از طریق فتح، و ثبات جاری خود را از راه اجبار اقتصادی و جنگ‌های دوره‌ای حفظ می‌کند. در مقابل، اجبار در نظام‌های سوسیالیستی در متن یک گسست پدیدار می‌شود: تلاشی، هرچند ناقص، برای گسستن از نظام سرمایه‌دارانه، آن هم در شرایط محاصره. یک نظام به بیرون گسترش می‌یابد و از طریق سلطه انباشت می‌کند. دیگری در فضای خصومت پدید می‌آید و تمام تلاشش برای ساختن، زیر حمله قرار دارد. تلقی این دو به‌عنوان پدیده‌هایی اخلاقاً هم‌ارز، به معنای پاک کردن تفاوت میان نظامی است که برای موجودیت خود به خشونت نیاز دارد و نظامی که در جریان دگرگونی جامعه با خشونت روبه‌رو می‌شود.

بنابراین، محکومیت اخلاقی زیر بارِ خودش فرو می‌پاشد. سرمایه‌داری نمی‌تواند بدون آنکه با بنیادهای خودش روبه‌رو شود، سوسیالیسم را به خاطر اِعمال اجبار محکوم کند. نمی‌تواند از حرمت جان انسان سخن بگوید، در حالی که بر تاریخی پر از مرگ دسته‌جمعی، آوارگی و غارت منابع استوار است. نمی‌تواند از آزادی سخن بگوید، وقتی نظمی جهانی را حفظ می‌کند که بر اساس نابرابری ساخته شده و با قدرت اجرا می‌شود. وقتی چنین کند، در واقع بحثی اخلاقی مطرح نمی‌کند، تنها اقتدار ایدئولوژیک را مطالبه می‌کند. در این صورت، مسئله، سنجش سوسیالیسم بر اساس معیارهای تعیین‌شده توسط سرمایه‌داری نیست، بلکه به پرسش کشیدن خودِ معیارهاست. وقتی این تردید پا بگیرد، نتیجه اجتناب‌ناپذیر خواهد بود: نظامی که بر فتح و تسخیر بنا شده است، جایگاه اخلاقی لازم را ندارد تا به قضاوتِ کسانی بنشیند که با آن مقابله کرده‌اند.

تکرار یک ادعا: خلق «شکست» از طریق جنگ ایدئولوژیک

نوع خاصی از استدلال وجود دارد که در واقع استدلال نمی‌کند. نه اصطلاحاتش را تعریف می‌کند، نه معیاری بنا می‌نهد، نه شواهد را بررسی می‌کند و نه با تاریخ درگیر می‌شود. تنها اعلام می‌کند: «سوسیالیسم هرگز جواب نداد.» وقتی تحت فشار قرار می‌گیرد، از هم می‌پاشد. وقتی مورد پرسش قرار می‌گیرد، عقب‌نشینی می‌کند. و وقتی به چالش کشیده می‌شود، خود را تکرار می‌کند. دلیل این امر قدرتِ آن نیست، بلکه «بدیهی» بودن آن است. همان‌طور که پایۀ پژوهشیِ موضوع روشن می‌سازد، آنچه ما اینجا با آن سر و کار داریم یک تحلیل نیست، بلکه یک «میراث» است؛ نتیجه‌ای که توسط یک قرن جنگِ ایدئولوژیکِ سازمان‌یافته، تولید، منتشر و تقویت شده است.

جنگ سرد تنها شامل ارتش‌ها، موشک‌ها و جنگ‌های نیابتی نبود. این جنگ شامل ساختِ نظام‌مندِ یک محیط ایدئولوژیک نیز می‌شد. «آژانس اطلاعات ایالات متحده» (USIA) که در سال ۱۹۵۳ تأسیس شد، نهادی اتفاقی یا حاشیه‌ای نبود؛ بلکه دستگاهی جهانی بود که برای شکل‌دهی به ادراک، اثرگذاری بر افکار عمومی و چارچوب‌بندی سوسیالیسم به‌عنوان دشمنِ پیشرفتِ بشر طراحی شده بود. این آژانس از طریق کتابخانه‌ها، انتشارات و برنامه‌های فرهنگی، از طریق ترویج ارزش‌های آمریکایی، به جنگ ایدئولوژی کمونیستی می‌رفت. این‌ها هوچی‌گری نبود؛ خودِ سیاست بود.

زیر این لایۀ رسمی، سیستمی پنهان عمل می‌کرد. «کنگرۀ آزادی فرهنگی» که با بودجۀ سازمان سیا اداره می‌شد، در ده‌ها کشور فعالیت داشت؛ مجله‌ها منتشر می‌کرد، از روشنفکران حمایت مالی به عمل می‌آورد، کنفرانس‌ها برگزار می‌کرد و شبکه‌ای از اندیشۀ ضدکمونیستی به راه انداخته بود. این کنگره صرفاً علیه سوسیالیسم بحث نمی‌کرد، بلکه  مفاهیمی را شکل می‌داد که قرار بود سوسیالیسم از طریق آن‌ها درک شود. همان‌طور که تحلیل جان بلامی فاستر از جنگ سرد فرهنگی نشان می‌دهد، این تلاش‌ها تا اعماق ادبیات، هنر و زندگی روشنفکری نفوذ کرده بود. ضدکمونیسم نه تنها به یک موضع سیاسی، بلکه به یک فضای فرهنگی تبدیل شد. این موضوع به‌طور موذیانه‌ای کل جهان، به‌ویژه «جنوب جهانی» را در بر گرفت؛ جایی که ایالات متحده از «آزادی فرهنگی» به عنوان بخشی از یک تهاجم تبلیغاتی گسترده‌تر استفاده کرد تا جوامع آن سوی مرزها را به سمت آرمان غربی بکشاند.

همین الگو در عرصۀ رسانه‌های جمعی نیز ادامه یافت. «صدای آمریکا» و «رادیو اروپای آزاد/رادیو آزادی» مستقیماً درون کشورهای سوسیالیستی پخش می‌شدند و خود را به‌عنوان منبع حقیقت معرفی می‌کردند، در حالی که در عمل ابزارهایی برای نبرد ایدئولوژیک بودند. این رسانه‌ها، پخش‌کننده‌هایی بی‌طرف نبودند؛ آن‌ها بخشی از یک تلاش هماهنگ برای شکل‌دهی به آگاهی فرامرزی بودند و یک روایت واحد را تقویت می‌کردند: سرمایه‌داری برابر است با آزادی، سوسیالیسم برابر است با شکست.

با گذشت زمان، این روایت، از حاشیه به متن بنیان‌های دانشیِ روزمره وارد شد. آموزش به یک نوار نقالۀ مرکزی تبدیل شد. اکنون بنیاد یادبود قربانیان کمونیسم، برای مدارس، برنامۀ درسی تولید می‌کند و سوسیالیسم را از خلال یک لنز از پیش‌تعیین‌شدۀ «فاجعه» تفسیر می‌کند. مواد آموزشی آن، که با ابتکارهای سیاسی‌ای مانند «قانون آموزش ضروری کمونیسم» تقویت می‌شود، ضدکمونیسم را در آموزش مدنی نهادینه می‌سازد. همان‌گونه که «انجمن قلم» آمریکا اشاره می‌کند، و آسوشیتدپرس گزارش می‌دهد، نبردهای فعلی بر سر برنامۀ درسی نشان می‌دهد که این روند همچنان ادامه دارد. جنگ سرد پایان نیافته؛ بلکه بومی‌سازی شده است.

دین نیز به‌کار گرفته شد. همان‌طور که در پژوهش‌های اطلاعاتیِ جنگ سرد مستند شده است، استراتژیست‌های آمریکایی، صریحاً دین را به‌عنوان سلاحی نیرومند علیه کمونیسم به‌کار گرفتند. نهادهای مسیحی اغلب سوسیالیسم را نه به‌مثابه یک بدیل سیاسی، بلکه به‌عنوان یک شرّ اخلاقی تصویر می‌کردند. به این ترتیب، ضدکمونیسم نه فقط آموزش داده می‌شد، بلکه تقدیس هم می‌گردید.

فرهنگ این چرخه را کامل می‌کرد. سینما، ادبیات، روزنامه‌نگاری و رسانه‌های عامه‌پسند همان مضامین را بازتولید می‌کردند: سوسیالیسم به‌مثابه استبداد، سرمایه‌داری به‌مثابه آزادی. پژوهش‌ها دربارۀ تولید فرهنگیِ جنگ سرد نشان می‌دهند که حتی فضاهای هنری نیز زیر تأثیر فشار ایدئولوژیک شکل می‌گرفتند، و مستندات فراوانی از نفوذ نهادهای اطلاعاتی در سینما و رسانه وجود دارد. نتیجه، نه یک روایت یگانه که از بالا تحمیل شده باشد، بلکه هزاران روایت بود که همگی همان نتیجه را اشاعه می‌دادند. منظور این نیست که هر فیلم ضدکمونیستی، مستقیماً توسط سیا نوشته شده بود. منظور این است که تولید فرهنگی، درونِ اقلیمی ایدئولوژیک عمل می‌کرد که با قدرت دولت، سیاست‌های استودیوها، فهرست‌های سیاه و نظمِ رواییِ جنگ سرد شکل گرفته بود.

این سیستم با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ناپدید نشد، بلکه تکامل یافت. نهادهایی مانند «بنیاد ملی برای دموکراسی» (NED) همچنان بودجۀ شبکه‌هایی از رسانه‌ها، کنش‌گری و پژوهش‌های همسو با منافع ژئوپلیتیک ایالات متحده را تأمین می‌کنند و بر روند درک نظام‌های سیاسی در سطح جهانی اثر می‌گذارند. حتی واکنش‌های دولت‌های رقیب، مانند انتقاد چین از NED، به همین واقعیت اشاره دارد: نبرد ایدئولوژیک پایان نیافته، بلکه تعییر برند داده است.

این ادعاها نه از طریق اثبات و راستی‌آزمایی، بلکه از طریق «تکرار» زنده می‌مانند. این رویکرد، دستاوردهای سوسیالیستی -صنعتی‌شدن، سوادآموزی، بهداشت و کاهش فقر- را به‌سادگی و با حذف آن‌ها از روایت، پاک می‌کند. تناقضات -کمبودها، سرکوب‌ها و بحران‌ها- را جدا کرده و آن‌ها را به‌عنوان «کلِ واقعیت» جلوه می‌دهد. فشارهای امپریالیستی -تحریم‌ها، تهاجمات، کودتاها و محاصره‌ها- را نادیده می‌گیرد و وانمود می‌کند که جوامع سوسیالیستی در خلأ وجود داشته‌اند. سوسیالیسم را با معیارِ «کمال» قضاوت می‌کند، در حالی که برای شکست‌های سیستماتیکِ سرمایه‌داری بهانه می‌تراشد. خشونتِ سرمایه‌دارانه را عادی‌سازی می‌کند، در حالی که دفاع از خود در نظام سوسیالیستی را به‌عنوان «استبداد» قاب می‌گیرد.

به همین دلیل است که این ادعا نیازی به شواهد ندارد؛ چرا که پیشاپیش توسط محیط رواج آن، معتبر شمرده شده است. این ادعا در مدارس تدریس می‌شود، در رسانه‌ها تکرار می‌گردد، در فرهنگ تقویت می‌شود و در گفتمان سیاسی جا می‌افتد. تا زمانی که این سخن بر زبان رانده شود، بدیهی به نظر می‌رسد. اما «بدیهی بودن» به معنای حقیقت داشتن نیست؛ بلکه به معنای «آشنا بودن» است.

و بدین ترتیب به نتیجۀ واقعی می‌رسیم: وقتی کسی بدون داشتن معیار، بدون در نظر گرفتن تاریخ و بدون تحلیل می‌گوید «سوسیالیسم هرگز جواب نداد»، استدلال نمی‌کند؛ محصول ایدئولوژیک بازتولید می‌کند. این گزاره نه به دلیل درست بودنش، بلکه به این دلیل دوام آورده که آن‌قدر تکرار شده است که خودِ «تکرار»، جایگزینِ «شاهد و مدرک» شده است.

تغییر پرسش، تغییر جهان

وقتی جدل به شکل نهایی خود می‌رسد «چرا سوسیالیسم همیشه شکست می‌خورد؟» نتیجه از پیش تعیین شده است. خودِ پرسش در واقع حکمی است که از پیش صادر شده است. هنوز گز نکرده، پاره می‌کند. تاریخ را پیش از آغازش پاک می‌کند. یک قرن مبارزه، دگرگونی، تناقض و دستاورد را در یک واژه فشرده می‌کند: شکست. اما پرسشی که بر پیش‌فرض‌های نادرست بنا شده باشد نمی‌تواند واجد حقیقت باشد؛ تنها می‌تواند همان توهمی را بازتولید کند که برای محافظت از آن طراحی شده است.

بنابراین نخستین کار، پاسخ دادن به این پرسش نیست؛ بلکه رد کردن آن است. زیرا وقتی چارچوب آن را بپذیریم، ناچار می‌شویم در موضعی دفاعی قرار بگیریم و کاریکاتوری را توضیح دهیم که شباهت چندانی به واقعیت ندارد. از ما خواسته می‌شود سوسیالیسم را با یک آرمان انتزاعی بسنجیم: وفور کامل، آزادی کامل، هماهنگی کامل. در حالی که سرمایه‌داری بر اساس توصیفِ خود از خویش قضاوت می‌شود و از خشونت و تناقض‌هایی که موجودیت آن را تعریف می‌کنند، مصون می‌ماند. یک نظام با معیارِ کمال سنجیده می‌شود؛ دیگری با معیارِ توجیه‌ها. این مقایسه نیست؛ این دستکاری ایدئولوژیک است.

پرسش باید از نو طرح شود. نباید بپرسیم «چرا سوسیالیسم شکست می‌خورد؟» بلکه: نظام‌های سوسیالیستی تحت چه شرایطی پدید آمدند و در همان شرایط چه دستاوردهایی داشتند؟ چه میراثی را به ارث بردند؟ در بیشتر موارد، آن‌ها ویرانی را به ارث بردند: اقتصادهایی ویران‌شده از جنگ، بی‌سوادی گسترده، عقب‌ماندگی روستایی، غارت استعماری، زیرساخت‌های ازهم‌گسیخته و مردمانی که از زندگی سیاسی کنار گذاشته شده بودند. این‌ها جوامع پیشرفته‌ای نبودند که در زمان صلح، به آزمون ایده‌های جدید بنشینند. آن‌ها جوامعی بودند در آستانۀ فروپاشی، که تلاش می‌کردند پس از فتح، استثمار و بحران، خود را دوباره بسازند.

چه فشارهایی را متحمل شدند؟ نه بی‌طرفی، بلکه خصومت؛ محاصرۀ اقتصادی، انزوای دیپلماتیک، خرابکاری پنهان، جنگ نیابتی، و تهاجم مستقیم. اتحاد جماهیر شوروی محاصره شد و مورد حمله قرار گرفت. چین مورد تهاجم و بی‌ثبات‌سازی قرار گرفت. کوبا دهه‌ها محاصره را تحمل کرده است. ویتنام برای بقای ملی در برابر نیروی غالب جنگید. این‌ها محیط‌های کنترل‌شده نبودند؛ بلکه میدان‌های نبرد بودند. هر ارزیابی جدی باید این را در نظر بگیرد، نه اینکه آن را به‌عنوان هیاهو تلقی کند.

چه دستاوردهایی داشتند؟ اینجاست که سکوت، کاملاً گویاست. زیرا وقتی معیارهای مادی: غذا، مسکن، آموزش، بهداشت، ظرفیت صنعتی، امید به زندگی، سواد، و زیرساخت‌های اجتماعی را در نظر می‌گیریم، نتیجه غیرقابل انکار است. جوامعی که در شرایط عقب‌ماندگی عمیق آغاز به کار کردند، به دگرگونی‌هایی سریع دست یافتند: کارزارهای سوادآموزی همگانی، نظام‌های همگانی سلامت، صنعتی‌شدن، اصلاحات ارضی، افزایش امید به زندگی، و تسری حقوق اجتماعی و سیاسی به طبقاتی که برای قرن‌ها کنار گذاشته شده بودند. این‌ها ادعاهای خشک‌وخالی نیستند؛ تغییرات قابل اندازه‌گیری در زندگی انسان‌ها هستند.

چه تضاد‌هایی را حل کردند؟ در هر مورد، انقلاب‌های سوسیالیستی نظام‌های قدیمی استثمار -مالکیت اربابان ‌زمین‌دار، سلطۀ استعماری، سلسله‌مراتب فئودالی و حاکمیت نیروهای کمپرادور- را برچیدند و آن‌ها را با شکل‌های تازه‌ای از سازمان‌دهی که با هدف توسعۀ جمعی طراحی شده بودند، جایگزین کردند. آن‌ها قدرت نخبگان ریشه‌دار را در هم شکستند و اقتصادها را به سوی تأمین نیازهای اجتماعی، به‌جای انباشت خصوصی، بازساختند. این کار تضاد‌ها را از میان نبرد؛ بلکه آن‌ها را دگرگون کرد.

چه تضادهایی باقی ماند؟ در اینجا، تحلیل باید دیالکتیکی بماند. جوامع سوسیالیستی از تاریخ فراتر نرفتند. آن‌ها با کمیابی، بوروکراسی، توسعۀ نامتوازن، تضادهای داخلی و فشارهای ناشی از فعالیت در یک سیستم جهانی خصمانه دست‌وپنجه نرم کردند. برخی تضادها حل شدند، برخی دیگر پابرجا ماندند و برخی شدت یافتند. هدف، انکار این مسائل نیست، بلکه درک آن‌ها به‌عنوان بخشی از یک فرآیندِ جاری است، نه یک حکم نهایی.

و در نهایت، وضعیت در مقایسه با سرمایه‌داری، بر اساس همان معیارها، چگونه است؟ این پرسشی است که تقریباً هرگز مطرح نمی‌شود. زیرا سرمایه‌داری به‌ندرت به همان شیوه ارزیابی می‌شود. شرایط آغازین آن نادیده گرفته می‌شود. سلطۀ جهانی‌اش بدیهی فرض می‌شود. خشونت آن تاریخی‌سازی شده و سپس فراموش می‌گردد. با این حال، حتی در شرایط سلطه -بدون تحریم، بدون محاصرۀ نظامی، با دسترسی به منابع جهانی- سرمایه‌داری همچنان فقر، نابرابری، جنگ، تخریب زیست‌محیطی و گسست اجتماعی را در مقیاسی عظیم تولید می‌کند. این نظام این مشکلات را حل نکرده است؛ بلکه بارها و بارها آن‌ها را به‌عنوان ویژگی‌های ساختاریِ عملکرد خود بازتولید کرده است.

وقتی مقایسه بر پایۀ شرایط برابر انجام شود، روایتِ غالب شروع به فروپاشی می‌کند. سوسیالیسم دیگر به‌عنوان یک آزمایش شکست‌خورده در شرایطی آرمانی دیده نمی‌شود، بلکه به‌صورت مجموعه‌ای از تلاش‌های تاریخی برای بازسازی جامعه در دشوارترین شرایط قابل تصور جلوه می‌کند؛ تلا‌شی که در بهبود زندگی اکثریت مردم، دستاوردهایی قابل اندازه‌گیری داشته است. در مقابل، سرمایه‌داری دیگر نقطۀ مرجعِ خنثی به شمار نمی‌آید؛ بلکه به‌عنوان نظامی آشکار می‌شود که حتی در اوج قدرت خود نیز نمی‌تواند تناقض‌هایی را که خود ایجاد می‌کند، حل کند.

پس پرسش این نیست که آیا سوسیالیسم به‌صورتِ انتزاعی «موفق بوده» یا نه. پرسش این است که آیا در مقایسه با آنچه پیش از آن وجود داشت، و در مقایسه با نظامی که قصد جایگزینی‌اش را داشت، شرایط مادی زندگی انسان را بهبود داده است یا نه. پرسش این است که آیا ظرفیت جوامع را برای پاسخ‌گویی به نیازهای انسانی، برای توسعۀ نیروهای مولد، برای گسترش حقوق اجتماعی، و برای به چالش کشیدن ساختارهای سلطه افزایش داده است یا نه.

وقتی پرسش را به این شکل مطرح کنیم -بر پایۀ تاریخ، واقعیت مادی، و تحلیل مقایسه‌ای- پاسخ دیگر نیازمند تکرار نیست؛ نیازمند فهمیده شدن است. زیرا پرسش اصلی این نیست که چرا سوسیالیسم شکست می‌خورد؛ پرسش اصلی این است که چرا سوسیالیسم، تحت محاصره، بارها در تغییر بنیادین جوامع موفق بوده است، در حالی که سرمایه‌داری، با در اختیار داشتنِ جهان، همچنان در قبال اکثریتِ بشریت شکست می‌خورد.

سوسیالیسم کارآمد است چون مشکلاتِ ساختۀ سرمایه‌داری را حل می‌کند

در نهایت، بازمی‌گردیم به ادعایی که این مبحث را با آن آغاز کردیم: «سوسیالیسم در تئوری خوب به نظر می‌رسد، اما در عمل شکست می‌خورد.» در نگاه اول، این ادعا معقول، و حتی محتاطانه به نظر می‌رسد؛ تلاشی برای جدا کردن آرمان‌ها از واقعیت. اما آنچه ما کشف کردیم، این است که خودِ این تفکیک، نادرست است. سوسیالیسم نه به این دلیل «خوب به نظر می‌رسد» که ساده‌لوحانه است، بلکه به این دلیل که اهداف آن مستقیماً با نیازهای مادیِ زندگی انسان مطابقت دارد: غذا، مسکن، مراقبت‌های بهداشتی، آموزش، کرامت، امنیت جمعی و ظرفیت برای توسعۀ انسانی. این‌ها آرمان‌های انتزاعی نیستند؛ این‌ها پیش‌شرط‌های حیات هستند.

در نتیجه، پرسشِ اصیل هرگز این نبود که آیا سوسیالیسم «خوب به نظر می‌رسد» یا نه؛ پرسش واقعی این بود که آیا عمل می‌کند؟ و هنگامی که معنای واقعیِ «عمل کردن» را تعریف می‌کنیم -یعنی وقتی تحلیل را بر پایۀ معیارهای مادی، زمینۀ تاریخی، و ارزیابیِ مقایسه‌ای استوار می‌سازیم- پاسخ روشن می‌شود. جوامع سوسیالیستی، که از دلِ جنگ، عقب‌ماندگی، و سلطۀ استعمار برخاسته بودند، بارها شرایطِ به ارث‌رسیده را دگرگون کردند. آن‌ها در جایی که هیچ صنعتی وجود نداشت، صنعت بنا کردند؛ مردمی را آموزش دادند که مدت‌ها از دسترسی به دانش محروم بودند؛ مراقبت‌های بهداشتی را به میلیون‌ها نفر گسترش دادند؛ روابطِ ارضی را بازساختند، و مشارکت سیاسی را فراتر از حلقه‌های محدودِ نخبگان توسعه دادند. این دستاوردها در خلأ به دست نیامدند، بلکه در شرایط فشارِ دائمی -تحریم، تهاجم، خرابکاری و محاصره- تحقق یافتند.

این به آن معنا نیست که سوسیالیسم همۀ تضاد‌ها را حل کرد یا به کمال رسید. هیچ نظام اجتماعی هرگز چنین نکرده است. اما سوسیالیسم چیزی تعیین‌کننده را نشان داد: این‌که می‌توان جامعه را نه بر اساس سودِ اقلیتی اندک، بلکه بر اساس نیازهای اکثریت سازمان داد، و این کار را به شیوه‌هایی انجام داد که به‌طور مادی زندگی انسان را در مقیاسی عظیم بهبود می‌بخشند. این نظام نشان داد که توسعه می‌تواند جهت یابد، که اولویت‌های اجتماعی می‌توانند بازسازی شوند، و اینکه شرایط بنیادین زندگی می‌توانند به‌مثابۀ حق تضمین شوند، نه کالا.

در مقابل، سرمایه‌داری، حتی در شرایط سلطۀ جهانی، همچنان همان مشکلاتی را تولید می‌کند که ادعا می‌کند در حال حل آن‌هاست. فقر در کنار ثروت عظیم پابرجاست. جنگ همچنان ویژگی دائمیِ روابط بین‌الملل است. نابرابری درون کشورها و میان آن‌ها عمیق‌تر می‌شود. زندگی اجتماعی زیر فشارِ رقابت و کالا‌انگاری تکه‌تکه می‌شود. بنیان‌های زیست‌محیطیِ خودِ زندگی، در مسیرِ انباشتِ بی‌پایان فرسوده می‌شوند. این‌ها اختلالات موقتی نیستند؛ پیامدهای ساختاری‌اند.

پس روایت باید وارونه شود. سوسیالیسم در عمل شکست نخورده است؛ آنچه شکست خورده، روایت طبقۀ حاکم دربارۀ سوسیالیسم است. این روایت بر حافظۀ گزینشی، تکرار ایدئولوژیک، و حذفِ نظام‌مندِ واقعیت تاریخی متکی است. بقای آن نه به این دلیل است که شواهد متکی به یقین دارند، بلکه به این دلیل است که در نهادهایی جای گرفته که شیوۀ اندیشیدن مردم دربارۀ جهان را شکل می‌دهند.

اما کارنامۀ تاریخی داستان دیگری را نشان می‌دهد. این کارنامه نشان می‌دهد که حتی در دشوارترین شرایط، جوامع سوسیالیستی دگرگونی‌هایی را تحقق بخشیده‌اند که سرمایه‌داری یا نمی‌توانست یا نمی‌خواست دنبال کند. همچنین نشان می‌دهد که وقتی سازمان‌دهی جامعه به‌جای سود خصوصی، بر نیازهای انسانی متمرکز شود، پیامدهای متفاوتی در سطح مادی، اجتماعی و سیاسی در انتظار است.

سوسیالیسم کارآمد است، نه به این دلیل که کامل است، بلکه به این دلیل که به تضادهایی می‌پردازد که سرمایه‌داری تولید می‌کند. سوسیالیسم با توسعۀ برنامه‌ریزی‌شده به جنگ فقر می‌رود، با بازتوزیع به جنگ نابرابری، با مشارکت به جنگ طردشدگی، و با هماهنگی به جنگ آشوب. سوسیالیسم پایانِ تاریخ نیست؛ بلکه روشی برای مبارزه در دلِ تاریخ است: راهی برای سازمان‌دهی مجدد جامعه به نفعِ کسانی که آن را می‌سازند.

پس نتیجه‌، نه یک شعار، بلکه دریافتی مبتنی بر تحلیل است: سوسیالیسم کارآمد است، زیرا مسائلی را حل می‌کند که سرمایه‌داری ایجاد کرده است.



  1. NBER مخفف National Bureau of Economic Research (دفتر ملی تحقیقات اقتصادی) است. این سازمان یک مؤسسه تحقیقاتی خصوصی و غیرانتفاعی در ایالات متحده است که به عنوان یکی از معتبرترین مراجع در زمینه تحلیل‌های اقتصادی و تقویم ‌چرخه‌های تجاری شناخته می‌شود. (م). 

  2. مؤسسۀ پژوهش اجتماعیِ سه‌قاره (Tricontinental Institute) یک اندیشکدۀ چپ‌گرا و مارکسیستِ بین‌المللی است که توسط ویجای پراشاد رهبری می‌شود. این مؤسسه با الهام از جنبش‌های ضداستعماری دهه ۱۹۶۰، سعی دارد با تولید محتوای رایگان و پل زدن بین دانشگاه و کنشگری، روایت‌های مسلط جهان را به چالش بکشد و از دیدگاه‌های سوسیالیستی و ضدسرمایه‌داری حمایت کند. اگرچه ساختاری کوچک دارد (تنها ۱ کارمند تمام‌وقت در دفتر آمریکا)، اما با شبکه‌ای از همکاران در سراسر جهان و انتشار منظم خبرنامه و پرونده‌های تخصصی، تأثیر فکری قابل توجهی در محافل چپ‌گرا و جنبش‌های اجتماعی دارد. (م). 

  3. نشریۀ معتبر چاپ ایرلند شمالی، که حوزۀ تخصصی آن، توسعه، عدالت اجتماعی، آموزش توسعه، جهانی‌شدن و مسائل مربوط به کشورهای در حال توسعه است. مقالات آن معمولاً توسط پژوهشگران دانشگاهی، فعالان حوزۀ توسعه و متخصصان علوم اجتماعی نوشته می‌شود. (م). 

  4. خط زمانی حقوق رأی کارنِگی (Carnegie Voting Rights Timeline) یک منبع آموزشی و تاریخی است که توسط نهادهای وابسته به بنیاد کارنگی منتشر شده و روند تاریخی گسترش و محدودیت حق رأی در ایالات متحده را به‌صورت زمانی نشان می‌دهد. (م). 

  5. مؤسسۀ آموزشی-تاریخی در ویرجینیا، که آرشیو و پژوهش‌های تاریخی مفصلی دربارۀ زندگی سیاسی و اجتماعی دوران استعمار آمریکا دارد. (م). 

  6. studies of factory committees، اشاره دارد به مجموعه‌ای از پژوهش‌ها، به‌ویژه به آثارS. A. Smith  و David Mandel که به‌صورت مستند نشان می‌دهند دموکراسی شوروی در سال‌های نخست، از پویایی واقعی و مشارکت مستقیم کارگران در تولید برخوردار بود. (م). 

  7. Europe Now یک مجلۀ دانشگاهی و پلتفرم فکری آنلاین است که توسط شورای مطالعات اروپایی در دانشگاه کلمبیا منتشر می‌شود و شامل مقالات پژوهشی، تحلیلی و تفسیری، مصاحبه با پژوهشگران، و نقد کتاب‌های علمی است. (م). 

  8. Trans‑Atlantic Slave Trade Database یک پروژۀ پژوهشی تاریخی است که داده‌های مربوط به تجارت برده بین آفریقا، اروپا و قارۀ آمریکا را گردآوری و مستند کرده است. اطلاعات بیش از 36،000 سفر برده‌بر، از آرشیوهای تاریخی، اسناد بندری، گزارش‌ کشتی‌ها، اسناد تجاری و دولتی، بین قرون 16 تا 19 جمع‌آوری شده‌اند. (م). 

  9. https://www.tandfonline.com/doi/abs/10.1080/13563467.2021.1899153 

  10. https://thetricontinental.org/dossier-72-the-churning-of-the-global-order/ 

اندازهٔ متن:
اشتراک:
یادداشت‌های این بخش